تبليغاتX
شرجی نگاه

شرجی نگاه

دل نگاشته های پریشان

خطای مکرر

پرپر شدن چلچله را دیده ای، هیچ

مژده بهار که

در گلویش می شکند

یعنی در مرز زمستان مانده ایم

فرودین را سربریده ایم و

اریبهشت را به تاراج تماشا نشسته ایم

حساب خرداد که دیگر هیج

چرایی امان را سخره می گیرند

که جایز الخطاست این انسان

ولی نمی گویند تنها یک خطا

اینگونه آواره امان کرد

شاید دروغ می گویند

یک خطا!

آنقدر بوده است که

برایمان جایز شده است

این خطا!!!

حق دارند روده بر شوند

وقتی می گوییم

جانشین خداییم روی زمین

اتم ها را پیوند می دهیم

ابرها را آبستن می کنیم

و برای تخریب جهان ذره ها را جوش می دهیم

و برای آشتی زمین

هماره می گوییم

انسان جایز الخطاست


تو کیستی که

از پشت

گردنه کشان بازوان ستبر غرورم سرک می کشی

دماوندی

سهندی یا سبلان

نمی دانی وزن من

یخ قطب هم که باشی

آبت می کند


نمی دانی

عاشقانه که می سرایم

گرم است

و سهم سوسک ها

لذت هم آغوشی با لنگه کفش

فلسفه که می بافم

سرد است

و باز سهم تکراری سوسکها


و طبیعت

مرغ بریان عروسی و عزای

این خطای مکرر


+ نوشته شده در  یکشنبه 31 مرداد1389ساعت 17:12  توسط تصویر یک سایه  | 

گفتم که بدانی

گیسوانات نه چندان بلند

که در وصفش بسرایم

ابروانت نه آنقدر کمان

که تیر خیال در چله اش نهم

ساق هایت نه چنان سیمین

که محک بر تراشش گذارم

لبانت نه به اندازه ای گوارا

که از شهدشان نوش کنم

گونه هایت نه بدانسان گلرنگ

که شفای زرد رویی ام باشد

اندامت نه آن گونه پریوشانه

که شبهای وحشی ام را رام کند

گفتم که گمان نبری

به آرزوی این پریشانه های کودکانه

با تو بوده ام

تو را دری یافتم نتراشیده

درون صدفی

در همسایگی

همین گوهرهای دست ساز

خواستم که تو را داشته باشم

با مروارید قلبت

همان که به روشنایی هزاران خورشید و ستاره است

این را گفتم

که تنها بدانی

+ نوشته شده در  دوشنبه 18 مرداد1389ساعت 17:46  توسط تصویر یک سایه  | 

عاشقانه های یک کلمن

شعری از محمد حسین جعفریان جانباز جنگ تحمیلی

ديگر نمي‌گويم؛ پيشتر نرو!
اينجا باتلاق است!
حالا مي‌گردم به كشف باتلاقي تواناتر
در اينهمه خردي كه حتي باتلاق‌هايش
وظيفه‌شناس و عالي نيستند.

همه‌ چيز در معطلي است
ميوه‌اي كه گل
پولي كه كتاب مقدس
و مسجدي كه بنگاه املاك.

ما را چه شده است؟
اين يك معماي پيچيده است
همه در آرزوي كسب چيزي هستند
كه من با آن جنگيده‌ام
و جالب آنكه بايد خدمتكارشان باشم
در حاليكه دست و پا ندارم
گاهي چشم، زبان و به گمان آنها حتي شعور!

من بي‌دست، بي‌پا، زبان، گاهي چشم
و به گمان آنها حتي شعور
در دورافتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
وظيفه حفاظت از مرزهايي را دارم
كه تمام روزنامه‌ها و شبكه‌هاي تلويزيوني
حتي رفقاي ديروزم - قربتاً الي‌الله -
با تلاش تحسين‌برانگيز
سرگرم تجاوز به آنند.
جالب آنكه در مراسم آغاز هر تجاوزي
با نخاع قطع شده‌‌ام
بايد در صف اول باشم
و هميشه بايد باشم
چون تريبون، گلدان و صندلي
باشم تا رسيدن نمايندگان بانك‌ها
سپس وظيفه دارم فوراً به اتاقم برگردم.

من وظيفه دارم قهرمان هميشگي فدراسيون‌هاي درجه چهار باشم
بي‌دست و پا بدوم، شنا كنم و ...
دفاع از غرور ملي-اسلامي در تمام ميادين
چون گذشته كه با يازده تير و تركش در تنم
نگذاشتم آن‌ها از پل «مارد» بگذرند

حالا يك پيمانكار آن پل را بازسازي كرده است
مرا هم بردند
خوشبختانه دستي ندارم.
اگر نه يابد نوار را من مي‌بريدم
نشد.
وزير اين زحمت را كشيد
تلويزيون هم نشان داد
سپس همه برگشتند
وزير به وزارتخانه‌اش
پيمانكاران به ويلاهايشان
و من به تختم.

من نمي‌دانم چه هستم
نه كيفي و نه كمي
بي دست و پا و چشم و گوش و به گمان آن‌ها حتي ...
به قول مرتضي؛ كلمنم!
اما اين كلمن يك رأي دارد
كه دست بر قضا خيلي مهم است
و همواره تلويزيون از دادنش فيلم مي‌گيرد
خيلي جاي تقدير و تشكر دارد
اما هرگز ضمانتي نيست
شايد تغيير كنم
اينجاست كه حال من مهم مي‌شود.

شايد حالا پيمانكاران، فرشتگان شب‌هاي شلمچه
پاسداران پل مارد
و تركش خوردگان خرمشهرند
شايد من
حال يك اختلاس‌پيشه خودفروخته جاسوسم
كه خودم خرمشهر را خراب كرده‌ام
و لابد اسناد آن در يك وزارتخانه مهم موجود است
براي همين بايد، همين‌طور بايد
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاقترين بيمارستان
زمان بگذرد
من پيرتر شوم
تا معلوم شود چه كاره‌ام.

سرمايه من كلمات است
گردانم مجنون را حفظ كرد
يكصد و شصت كيلومتر مربع با پنجاه و سه حلقه چاه نفت
اما بعيد مي‌دانم تختم
يكصد و شصت سانتي‌متر مربع مساحت داشته باشد
چند بار از روي آن افتاده‌ام
يكبار هم خودم را انداختم
بنا بود براي افتتاح يك رستوران ببرندم!

من يك نام باشكوهم
اما فرزندانم از نسبتشان با من مي‌گريزند
با بهره‌ هوشي يكصد و چهل
آنها متهمند از نخاع شكسته من بالا رفته‌اند
زنم در خانه يك دلال باغباني مي‌كند
و پسرم مي‌گويد:
ما سهم زخم از لبخند شاداب شهريم.

فرو بريزيد اي منورهاي رنگارنگ!
گمانم در اين تاريكي گم شده‌ام
و بين خطوط دشمن سرگردان،
آه! پس چرا ديگر اسيرم نمي‌كنند
آه! چه كسي يك قطع نخاعي بي‌مصرف را اسير مي‌كند
و باز آه! چه كسي يك اسير را اسير مي‌كند
آه و آه كه از ياد بردم، من اسيرم
زنداني با اعمال شاقه
آماده براي هر افتتاح، اعلام راي
و رقصيدن به سازها و مناسبت‌هاي گوناگون
و بي‌اختيار در انتخاب غذا
انتخاب رؤياها
حتي در انشاي اعترافاتم.
و شهيد، شهيد كه چه دور است و بزرگ
با تمام داراييش؛
يك شيشه شكسته
يك قاب آلومينيومي
و سكوت گورستان
خدا را شكر، لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و شهيد كه بسيار دور است از اين خطوط ناخوانا
از اين زبان بي‌سابقه نامفهوم
و اين تصاوير تازه و هولناك،
خدا را شكر! لااقل او غمي ندارد
و هميشه مي‌خندد
و بسيار خوشبخت است
زيرا او مرده است.

و من اما هر صبح آماده مي‌شوم
براي شكنجه‌اي تازه
در دور افتاده‌ترين اتاق بداخلاق‌ترين بيمارستان
در باغ وحشي به نام كلينيك درد
تا مواد اوليه شكنجه‌اي تازه باشم
براي جانم
تنم
وطنم
تا باز خودم را از تخت يك مترو شصت سانتي‌ام
به خاك بيندازم
اما نميرم
درد اين ستون فقرات كج
و فراق
لهم كند
اما همچنان شهيدي زنده باقي بمانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 شهریور1388ساعت 18:15  توسط تصویر یک سایه  | 

رعایت

دهانم را چسب می زنم

تا وقتی فکّم را شکستند

زحمتشان زیاد نشود

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 مرداد1388ساعت 19:49  توسط تصویر یک سایه  | 

گفتم گفت

گفتم

هر چه بزرگتر می شویم

ترس هایمان بزرگتر می شوند

وقتی نمی ترسیم تکلیف چیست؟

گفت

وقتی نمی ترسیم که

چیزی برایمان مهم نباشد

آهی کشید و دوباره گفت

یاد کودکی بخیر

وقتی گم می شدم

از ترس آنقدر گریه می کردم

تا مر ا پیدا کنند

+ نوشته شده در  شنبه 12 بهمن1387ساعت 22:48  توسط تصویر یک سایه  |